پرش به محتوا
دست‌خطDASTKHAT
عشق

جایی میان ترس و عشق

سارا · ۳۰ مرداد ۱۴۰۵ · ۲ دقیقه خواندن

این قصه را بشنو

سال‌ها بود عاشق نمی‌شدم. بعد از یه عشق بزرگ و یه خیانت بزرگ، دلم دیگه دنبال عشق نبود؛ دنبال تلافی بود. هر مردی که پاش به زندگی‌ام باز می‌شد، بی‌اینکه خودش بفهمه، داشت تاوان مردی رو می‌داد که قلبم رو شکسته بود. نزدیک می‌شدم، امیدوارش می‌کردم، غرورش رو می‌شکستم و درست همون‌جایی که دلش گیر می‌کرد، پا پس می‌کشیدم. این کارم شده بود عادتم.

تا اون شب که اون اومد. یه جوری نگاهم می‌کرد که انگار داشت چیزی رو توی من می‌دید که خودم سال‌ها بود گمش کرده بودم. قرار اولمون برای من فقط یه بازی بود؛ همون بازی همیشگی، همون شکستن غرور یه مرد تا لبه‌ی فروپاشی.

ولی این یکی نرفت.

هر زخمی زدم، جوابم رو با محبت داد. هر بهونه‌ای ساختم که بره، موند. نه با قول‌های گنده و حرف‌های قشنگ؛ با صبر، با عمل، با زحمت کشیدن برای موندن. و من برای اولین بار از خودم ترسیدم. ترسیدم از اینکه نکنه دلم بخواد یکی واقعاً بمونه.

هفت ماه طول کشید تا در قلبم رو، آروم و با هزار تا ترس، به روش باز کنم. انگار زندگی هم منتظر همین بود که امتحانمون کنه. روزهایی رسید که دیگه بحث موندن و رفتن ما نبود؛ زندگی از هر طرف داشت فشار می‌آورد. مادرم رو از دست دادم. خودم مریض شدم و بخشی از زیبایی صورتم رو از دست دادم؛ روزهایی که نگاه کردن توی آینه برام سخت بود. غصه اون‌قدر بزرگ شده بود که عشق، چند لحظه‌ای، کوچیک به نظر می‌رسید.

ولی وسط همون روزها، یه چیزی بین ما آروم‌آروم محکم‌تر شد. فهمیدیم عشق مال روزهای خوب و عکس‌های قشنگ نیست. گاهی عشق یعنی وقتی زندگی داره همه‌چیزت رو ازت می‌گیره، یکی هنوز کنارت وایستاده. نه که دردت رو برداره؛ فقط نمی‌ذاره تنها تحملش کنی.

نمی‌دونم آخر این قصه کجاست. ولی بعضی چیزها دیگه به آخر قصه ربطی ندارن. خاطره‌هایی که ساختیم، روزهایی که از سر گذروندیم، و باوری که تو دوباره از عشق توی من ساختی، چیزهایین که خودم لمسشون کردم. نمی‌دونم فردا چی برامون نوشتن، ولی این رو می‌دونم: بعد از پنج سال زندگی با ترس و خشم، یکی اومد و من رو جایی بین ترس و عشق برد که فهمیدم هنوزم می‌شه قلبت رو باز کنی، حتی وقتی زندگی تمام زورش رو زده که ببندیش.

قصه‌ی ما هنوز تموم نشده. اما من همین حالا، وسط همین ناتمومی، می‌دونم دوست داشتنت یکی از واقعی‌ترین چیزهایی بوده که توی زندگی‌ام لمس کردم.

یار روزهای سخت، دوستت دارم.

— سارا

این قصه در اپلیکیشن دست‌خط نوشته شده. آنجا می‌توانی همدلی کنی و برای نویسنده‌اش یادداشت بگذاری.